از زندگي از اين همه تکرار خسته ام از هاي و هوي کوچه و بازار خسته ام دلگيرم از ستاره و آزرده ام ز ماه امشب دگر ز هر که و هر کار خسته ام دل خسته سوي خانه تن خسته مي کشم آوخ ... کزين حصار دل آزار خسته ام بيزارم از خموشي تقويم روي ميز وز دنگ دنگ ساعت ديوار خسته ام از او که گفت يار تو هستم ولي نبود از خود که بي شکيبم و بي يار خسته ام تنها و دل گرفته و بيزار و بي اميد از حال من مپرس که بسيار خسته ام
محمد علی بهمنی
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386ساعت 19:50 توسط نوشین
|
من هم در این شهر غریبم. طوفانی نیز مرا آواره کرده است. مرا نیز در این بی آشیانی خویش شریک کنید. من نیز چون شما آشیانی ندارم. من نیز مرغ سرزمین گم شده ای هستم. پرستوی مسافری هستم.